چند دقیقه به فردا
-
تاریخ: 1403/3/25 ساعت: 20:27
از معدود فرصت هایی که پیش اومده با مامان تنمها باشم، تقریبا آخر شب شده، هوا خنک و فضا ساکت و اتاق تاریک.به جز یه پیام صبح بخیر و یه سراغ گرفتن عصرهنگام و تلفن اول شب، خبر دیگه ای نیست. تو اوج حرف زدن و حرف شنیدن ایم که تلفن زنگ میخوره، مامان حرفش رو قطع میکنه و میگه میدونم دل تو دلت نیست، جواب بده؛ ...
خموده و خاموش
-
تاریخ: 1403/3/9 ساعت: 19:20
گفته شده که چون یهو پاشدی رفتی پس توقع نداشته باش همراهی بشی! (احتمالا توقع بر این بوده بشینم و بیشتر ازین شاهد جار و جنجال باشم و روح و روان خودم رو به خاک بدم!)صبح بد شدم، خیلی بد، جسمی و روحی بود. ترسیدم، انگار میخواستم فرار کنم از همه جا از همه کس از همه چیز:(چند گیگ ناقابل رایگان دارم که بین مو...
داره تموم میشه بهشت من
-
تاریخ: 1403/2/28 ساعت: 17:41
بنظر خودم که خیلی وقته نیومدم چیزی بنویسم. چند روزی رو رفتم مشهد، تجربه جدیدی از مسئولیت و خرج کردن بود. خوب بود در کل. دعا کردیم و خوشحال برگشتیم. تقریبا همه چی داشت خوب و رو روال پیش میرفت. یهو همه چی ریخت به هم. کاری ازم ساخته نیست. حتی دعا هم نمیتونم بکنم. حالشو ندارم. ولی هنوز امید دارم.... صبح...
دنیا به کام ما نبود و نیست
-
تاریخ: 1403/2/28 ساعت: 17:41
دنیا قشنگ نیست؛ بارون قشنگ نیستبرای نشدن ها، به مقصد نرسیدن ها و بارون های ۲۶ اردیبهشت 1403 / پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۳ / 10:11/دختر آدم Adblock test (Why?)
من دنیای سفید ساختم
-
تاریخ: 1403/2/18 ساعت: 16:01
برای 03.02.01یه حسی کم کم ریشه دوونده بود تو وجود. هی عمیق تر میشد، تا که دارته به سمت اطمینان می رفت، یهو تردید کل سلولها رو می گرفت. به سمت چنگ زدن به هر چیزی که میشد گفت عقلی و منطقیه، اما تهش دلگرمیه، دلگرمی بابت وجود یک موجود.تا 03.02.07که امروز باشه...ریشه محکم شده، تردید کمتر اما نه اینکه نبا...
روزِ نو
-
تاریخ: 1403/1/28 ساعت: 9:14
بعد از حدود 2 هفته برگشتیم سر کار. خوبه. خدا رو شکر یه کم ذهنم درگیر میشه تا کمتر فکر کنم. دلم پیگیری می خواد از نوع مثبت و البته توضیح، توضیح قانع کننده. اینجوری حس میکنم مهم بودم واقعا. در هر حال که دلم خیر و صلاح و برکت میخواد. Adblock test (Why?)
بهترینِ بهترین ها
-
تاریخ: 1403/1/28 ساعت: 9:14
نیمی از خواندن دعای جمعی رو از دست داده بودم، تند تند شروع کردم به خوندن نماز و ادعیه مربوطه تا به فراز پنجاهم بالاخره رسیدم. دنبال عبارتی می گشتم که بهتر از قبلی ها باشه و بیشتر به حس و حالم بیاد اما هر چی میگذشت بیشتر می فهمیدم که این دعای بزرگ، چیزی فراتر از عبارات و معانی اش هست، تا آخر دعا هیچ ...
وقتی گُل ها دست به کار میشن
-
تاریخ: 1403/1/28 ساعت: 9:14
چقدر خوبه بدونی تو ذهن آدما هستیا، چه حس جالبیه، انگاری چند لول به اعتماد به نفس ات اضافه میشه، محکم تر ادامه میدی، دلت میلرزه انگار. فرقی هم نداره مخاطب ات کیه، فقط کافیه جزو آدم حسابیای اطرافت باشه.1. من به معجزه کلمات ایمان دارم. یعنی همیشه با حرف زدن میشه فهمید چی به چیه. فلذا در جریان توصیه های...
از کتاب باز
-
تاریخ: 1402/12/2 ساعت: 13:18
از کتاب باز اگر که آدمیان، کوه اقتدار شونددر آسیاب زمان، مشتی از غبار شونددر آسیاب زمان، مشتی از غبار شوندمسافران همه پنهان و آشکار شوندبسا هنوز نپیموده راه را چو شهاببه زاد و میر، شتابان تر از شرار شوندبسا درخت تناور که در فصول زمانبرای اوج سخن غرق برگ و بار شوندبسی زشعر وشرف در گذارگاه زمانچوکوه د...
روزِ ندیدن هایِ گذشته
-
تاریخ: 1402/12/2 ساعت: 13:18
۲۴ بهمن ۴۰۲ یه روز معمولی بود مثه ۹۹.۹۹۹٪ روزای دیگه... روزی که از صبح سردرد مربوط به روز قبل هنوز حس می شد؛ پیگیری واسه برگزاری دوره و نهایی شدن و اطلاع رسانی اش باید انجام می شد و یه تایمی هم تعیین شده بود واسه سر زدن به جلسه ساعت ۲ دانشکده بالایی واسه دیدن دفاع یه نفری که بعدا معلوم شد هم ورودی ب...
!Valen Time!
-
تاریخ: 1402/12/2 ساعت: 13:18
ولنتاین، ولنتایم...۲۵ بهمن واسه من وقت این گل و خرس رد و بدل کردن نبوده تا الان...نمونه اش همین امروز، صبح رسیده و نرسیده، ناشتا میری توی جلسه ساعت ۷ و نیم صبح، پر میشی از انتقادات و حرفای همکارا واسه اینکه مسئول محترم بره به اصل کاری های پایتخت نشین برسونه.بعد دیدن استاد دوره و صحبت کردن و خیالش رو...
به چشمم ستاره غروبی نداره …
-
تاریخ: 1402/11/3 ساعت: 1:52
بنویس که الان رسیدی کجا و نشستی کجابنویس که چطور از اون جهنم دره خلاص شدی و حالا تویی که واسه اونا تعیین میکنی کی میام و چقدر میتونم وقت بذارمبنویس که چقدر حالت بهتر شده و از اون روتین مزخرف همیشگی و اون مسیر لعنتی رها شدیرها کردی... رها شدی... آزاد و خوشحال شدی... غروب نشد ستاره ای که همیشه تو آسمو...
به معنای واقعی villain!
-
تاریخ: 1402/11/3 ساعت: 1:52
villain= رذل- بدذات- پستاین 3 تا کلمه برای توصیف دقیق کسی هست که من مدت چند ماهی رو مجبور بودم باهاش کار کنم و با اینکه میدونستم بخاطر زندگی تو اون شهرستان مزخرف، خودش هم رسما آدم مزخرفی بوده و هست ولی خب همین که علنا به روی خودمون نمیاوردیم که میزان تنفرمون چقدره، بازم قابل قبول بود.... بخاطر وجدان...
هیچ جا فرق نداره رنگ آسمونش...
-
تاریخ: 1402/10/11 ساعت: 19:07
دی، این ماه، این ماه سرنوشت ساز که انگار قرار گذاشته تغییرات کاری ام رو با خودش داشته باشه؛و بله...بالاخره شد اونی که میخواستم، بعد از دویدن ها و خسته شدن ها و پرسیدن ها و پیگیری ها و صبر کردن ها، آخ از این صبر کردن ها؛من برگشتم به همون جایی که از 9 سال واسش برنامه داشتم، بعد از حدود 2 سال سختی کشید...
برایِ PHD
-
تاریخ: 1402/10/11 ساعت: 19:07
بیا تا یادت نرفته بنویس از هفته آخر آذر که اگه بخوای دقیق تر بگی از تابستون شروع شده بود.همون آخرین شنبه آذر که مرخصی گرفتی و صبح لپ تاپ به دست رفتی دانشکده که مقاله رو ویرایش کنی اما حدود ساعت 11 پیام کارت ورود به جلسه مصاحبه اومد و دیگه شروع کردی به دویدن تا خود روز 3 شنبه و بعدش 4 شنبه و بعدترش 5...
خوشحالی تایم
-
تاریخ: 1402/9/22 ساعت: 3:35
من....مرا که میشناسی؟!خودممکسی شبیه هیچکس!کمی که لابه لای نوشته هایم بگردی پیدایم میکنیمهربان،صبور،کمی هم بهانه گیر!اگر نوشته هایم را بیابی ،منم همان حوالی ام!ﺩﻟﺖ ﮐﻪ ﮔﺮﻓﺖ ....ﺣﺮﻓﺖ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪﻥ ....ﺩﻧﯿﺎﯾﺖ ﮐﻪ ﺳﺮﺩ ﺷﺪ ...ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﺮﺩﮔﯽ ﺍﻓﮑﺎﺭ ﮐﻪ ﮐــﺮﺩﯼ ...!!!ﺁﺭﺍﻡ ﺷﺪﻧﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﮐﺴﯽﺟﺰ ﺧﻮﺩﺕﺗﻤﻨﺎ ﻧﮑﻦ .....!!!ﮐﻪ ﺑﺲ...
تا بعد....
-
تاریخ: 1402/8/30 ساعت: 18:31
در تلاش جهت هدفمند کردن روابط شخصی، کاری، ارتباطی، احساسی .... به سمت اینکه در زندگی خودم نفر ِ اول بشم و دیدن ثمره تلاش هام...هشتگ ِ پی اچ دی- تپ سی- من عزت نفس دارم- ماشین- هوا پاییزی شد- بارون اومد و .... Adblock test (Why?)
Tests
-
تاریخ: 1402/7/23 ساعت: 16:41
همین الان ثبتنام کردم، جالبه از سه روز پیش کتاب تست خریدم و داشتم مثلا میخوندم، یعنی دی=قیقا وقتی واسه پی.اچ.دی ثبتنام کردم و افتان خیزان وار داشتم اون رو هم مثلا میخوندم یهو زمان آزمون واسه این یکی گذاشتن و هر جفتشون چه قریب نزدیکن؛ به قول دیالوگ رضا عطاران: رضا رضا:)چقدر بی فکرن ما که عادت کردیم ا...
آتش در خاکستر
-
تاریخ: 1402/7/23 ساعت: 16:41
فقط یه روز تعطیله که از خود صبح تا غروب دلت نمیخاد هیچکاری کنی ولی همزمان با تاریک شدن هوا و دیدن روزی که به انتها نزدیک میشه، جت وار شروع به انجام دادن حتی نصفه نیمه کارها میکنی.سبدِ آخر لباس ها رو که روی بند پهن کردم، چشمم افتاد به منقل جا مونده از ناهار ظهر، زغال های قرمز کوچیک با هر بار وزش باد،...
سفرک
-
تاریخ: 1402/7/23 ساعت: 16:41
میگن خدا حاجت شکم رو زود میده نمیدونستم واسه سفر هم همینطوره ، واسه یه کار اداری یک نفر دیگه که یه کنسلی هم داشت یه روزه ای رفتیم طهران و خب به جز صبحش که تو اون اداره کوفتی بودیم، بقیه اش خوب بود و خب البته که دلیل اصلی اش اون واریزی ساعت 12 ظهر بود که برنامه رو تونست خیلی تغییر بده و جذاب کنه، باز...