خرید بک لینک
هفته‌ی گذشته، دقیقاً شنبه، برای یکی از عزیزانم اتفاقی افتاد. ناراحتی و گریه‌ی چند نفر از عزیزانم را دیدم و خودم هم به‌هم ریختم. آن‌قدر گریه کردم که یک جایی دیگر واقعاً از کنترل خودم خارج شدم؛ یک‌دفعه به خودم آمدم و دیدم دارم جیغ می‌زنم و گریه می‌کنم.بعد از آن، یک هفته‌ی خیلی شلوغ ابتدا شد. تقریباً هر روز نزدیک دوازده ساعت سر کار بودم. چند کار هم‌زمان داشتم و با اینکه واقعاً کارم را دوست دارم، اما خستگی بالاخره خودش را یک جایی بیانگر است. از طرف دیگر، اتفاقی که برای عزیزم افتاده بود هنوز گوشه‌ی ذادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید اکبری‌پور تاريخ: دوشنبه 6 مهر 1405 ساعت: 7:20

یک. توی اتوبانم. خورشید داره غروب می‌کنه و از کنار یه برجک نگهبانی رد می‌شم. بالای برجک، یه سرباز نشسته؛ یه جورایی خموده و خسته.براش دست تکون می‌دم. یه جورایی انگار دارم با دستام انرژی مثبت رو، مثل گرده‌افشانی، با یه غربال از لابه‌لای خستگی‌هام رد می‌کنم و می‌فرستم سمتش.با دیدن دستم که توی هوا تکون می‌خوره، انگار یه دفعه جون می‌گیره. از جاش می‌پره، می‌ایسته، سلام نظامی می‌ده و با لبخند آغاز می‌کنه برام دست تکون دادن.همه‌ی اینا توی پنج ثانیه اتفاق می‌افته؛ با سرعت نود کیلومتر.رد می‌شم و لبخند میادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید اکبری‌پور تاريخ: دوشنبه 6 مهر 1405 ساعت: 7:20

پنجشنبه بود.از آن پنجشنبه‌هایی که قرار نبود سر کار باشیم، ولی جشنواره تیتر ۱۴ تصمیم گرفته بود فعلاً با تقویم کاری ما شوخی داشته باشه!صبح زود که وارد راهرو شدم، همه‌جا تاریک بود.کسی نبود.من بودم و یک راهروی خاموش و سکوتی که هنوز خوابش می‌اومد.دستم رفت سمت کلید و چراغ‌ها یکی‌یکی روشن شدند. همین.کار بزرگی نبود.نه جلسه‌ای تشکیل شد، نه چیزی در تقویم ثبت شد، نه کسی فهمید من اولین نفری بودم که چراغ‌ها رو روشن کردم.اما چند لحظه ایستادم و به خودم گفتم:بعضی وقت‌ها ابتدا کردن، همین‌قدر ساده‌ست.یک نفر بایدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید اکبری‌پور تاريخ: دوشنبه 6 مهر 1405 ساعت: 7:20

جمعه صبح، بالاخره تونستم چمدانم را ببندم.از آن جمعه‌صبح‌هایی بود که هنوز ذهنت درگیر این است که آیا همه چیز را برداشته‌ای یا نه، اما وقت فکر کردن هم نداری. چند روز قبلش آن‌قدر درگیر کارهای تیتر ۱۴ شده بودم که چمدان بستن عملاً رسیده بود به آخرین اولویت. حالا دیگر وقت رفتن بود و من هم بالاخره لباس‌ها و وسایل را جمع کرده بودم و راه افتاده بودم. در مسیر رسیدن، باک ماشین را پر کردم. از همان اول می‌دانستم در آن شلوغی و رفت‌وآمد و آدم‌هایی که قرار است مدام جابه‌جا شوند، پیدا کردن راننده کار ساده‌ای نیسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید اکبری‌پور تاريخ: دوشنبه 6 مهر 1405 ساعت: 7:20

Home Profile Design E-mail Daily زنی که شادی را از دل آشوب می‌قاپد در *L'arte della gioia* با مودستا طرفیم؛ زنی که اصلاً اهلِ سکوت و کنارکشیدن نیست. او بی‌پروا احساساتش را بروز می‌دهد، تمایلاتش را پنهان نمی‌کند و با نگاهی تیز و کنجکاو، پشت ظاهر آدم‌ها را هم می‌بیند. انگار از همان کودکی یاد گرفته که دنیا پر از تناقض، ریا و تاریکی‌ست، اما او بلد است از همین تاریکی‌ها هم برای خودش راهی بسازد. چیزی که مودستا را خاص می‌کند، این است که حتی از امیال و ضعف‌های آدم‌ها هم به نفع خودش استفاده مادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید اکبری‌پور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:00

1. خرداد کلاً ماهِ پرحادثه‌ای هست؛ عادت دارم این رینگِ طلاییِ انگشتِ دومِ دستِ چپِ افراد را همیشه تو این ماه ببینم... بگذریم.2.صبح، یکی از همکارا، با شیشه کوچیکی که گویا قبلا خودم بهش داده بودم، وارد شد و گفت: حیفه اطاقه که اینطوری بی روح شدی، اصن من ازین به بعد هرچی شیشه پیدا کردم که شیک و قشنگ بود، برات میارم تا دوباره اطاقت سبز بشه. 3.ظهر، اون یکی همکاار، با یه جفت جوراب آبی عروسکی پسرانه اومد داخل و همینطور که جوراب رو به سمتم گرفته بود گفت: سایز بچم نیست، تو برش دار. . گفتم به کار من که نمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید اکبری‌پور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:00

در فصل اول سریال "مثل آب برای شکلات"، در دلِ مکزیکِ آشفته و سنت‌ زده، دختری به نام "تیتا" عشق را پیدا می‌کند، اما اجازه زندگی با آن را ندارد. طبق رسم خانواده، او محکوم است تا خاتمه عمر در کنار مادرش بماند و هرگز ازدواج نکند. اما عشق، چیزی نیست که بتوان با قانون و سنت خاموشش کرد. وقتی "پدرو" برای نزدیک ماندن به تیتا با خواهر او ازدواج می‌کند، سرنوشت مسیری تلخ و پیچیده را پیش روی آن‌ها قرار می‌دهد. تیتا که راهی برای بیان احساساتش ندارد، به آشپزی پناه می‌برد؛ جایی که عشق، اندوه، خشم و اشتیاقش را درادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید اکبری‌پور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:00

آدم ظالم به دنیا نمی‌آید؛ ظالم می‌شود! اما بعضی‌ها مظلوم به دنیا می‌آیند، مظلوم زندگی می‌کنند و مظلوم می‌میرند:

ظلمت ظلم تیره دارد راه

بتو معمور داده‌اند این ملک...

عدل باید جناح و قلب سپاه

خانه ژالمان نه دیر که زود

به فضیحت خراب خواهد بود

دود دل خانه سوز ظالم بس

بدنش را همان مظالم‌ بس

>شعر از اوحدی مراغه ای

> با نگاهی به فیلم خالکوب آشویتس

برچسب: نویسنده: نوید اکبری‌پور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:00

"تو این عالم یهویی نداریم"، اگه یهو بی دلیل گفتی"یا حسین"، "یا صاحب الزمان"، "یاعلی"، بدون این بزرگواران زودتر تو رو یاد کردن و باعث شده اسمشون رو به زبون بیاری. این رو حاج آقایی که روز تاسوعا خونه شهید شهرستانی سخنرانی می کرد، گفت.... بعد دیدم جایی حجت الاسلام عالی هم جایی به این نکته اشاره کرده:"خدایا از تو یک ایمانی می خوام که همیشه تو رو حاضر ببینم ، با خودم ببینم دور نبینم ، غایب نبینم ، همیشه همراه ببینم ، خدا یک یقین و باوری به من بده که بدونم اون چه که به من میرسه تصادفی و اتفاقی نیست ! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید اکبری‌پور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:00

هیچوقت فکر نمی‌کردم یک تست شخصیت آنلاین، آن هم تستی که با تردید روی لینکش کلیک کرده بودم، بتواند دو بار اشکم را دربیاورد.من اصولاً آدمی نیستم که روی لینک‌های تبلیغاتی کلیک کند، آدمی که بخواهم تست شخصیت آنلاین بدهم و حتی بابتش پول پرداخت کنم؛ آن هم برای چیزی که به نظر می‌رسد با هوش مصنوعی ساخته و پرداخته شده باشد. اما ساعت هفت صبحِ پنجشنبه، بعد از دو روز سردرد و سوزش بی‌وقفه‌ی چشم‌ها، بالاخره با بدنی بدون درد از خواب بیدار شدم. گوشی خاموش‌شده‌ی روز قبل را روشن کردم تا پیام‌هایم را بخوانم. بین پیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید اکبری‌پور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:00

یک. اسمم را نوشته بودم که بروم. شاید حتی قرار بود مدیریت بخشی از کار را هم به عهده بگیرم، اما در لحظه‌های آخر، انگار سعادت آن دیدار از من گرفته شد. هیچ‌وقت قبلاً نرفته بودم؛ در تمام سال‌های دانشجویی می‌دیدم بقیه چندبار، چندبار می‌روند و سهم ما همیشه بی‌نصیب ماندن و حسرت بود...دو. راستش این اواخر در ذهنم نسبت به تصمیم‌های شخص اول کشور تردیدهایی داشتم؛ این‌که چرا در برابر ظلم و زور ایستادگی نمی‌شود، چرا مردم این‌قدر دسته‌بندی شده دیده می‌شوند، چرا فکری به حال این اقتصاد فرسوده نمی‌شود… و خیلی چراهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید اکبری‌پور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:00

بعضی وقت‌ها آدم‌ها از یه شهر فرار نمی‌کنن؛ از یه زندگی فرار می‌کنن. از نقشی که سال‌ها براشون نوشته شده، از تصویری که بقیه ازشون ساختن، از جایی که دیگه نمی‌ذاره خودشون باشن.مینی سریال ۴ قسمتی "Unorthodox" قصه‌ی اِستیه؛ دختری که در دل یه جامعه‌ی بسته، جایی که برای زن بیشتر از اینکه فرصت انتخاب وجود داشته باشه، وظیفه تعریف شده، یه روز تصمیم می‌گیره همه‌چیز رو پشت سر بذاره و برای اولین بار دنبال خودش بگرده. سریال از رنج یک زن حرف می‌زنه؛ از نگاه‌هایی که در طول تاریخ بارها زن‌ها رو محدود کردن، از جاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید اکبری‌پور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:00

چند روزی از وقتی "در آغوش نور" رو تموم کردم گذشته، اما هنوز بعضی از بخش‌هاش بی‌هوا میان توی ذهنم. برای همین دلم خواست درباره‌ش بنویسم؛ نه برای اینکه معرفی‌اش کنم یا بگم حتماً بخونیدش، بیشتر چون حس می‌کنم هنوز گفت‌وگوم با این کتاب تموم نشده. اگه بخوام تمام کتاب رو در یه جمله خلاصه کنم، می‌گم این کتاب بیشتر از اینکه درباره مرگ باشه، درباره عشقه.در آغوش نور روایت تجربه‌ی نزدیک به مرگ (Near Death Experience = NDE) بتی جین ایدیه. زنی که بعد از یه عمل جراحی، اتفاقی رو تجربه می‌کنه که خودش معتقده نگاهشادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید اکبری‌پور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:00

ساعت شش عصرِ یکی از جمعه‌های مرداد است.چند روز قبل، استوری نشست کتاب‌خوانی کتاب‌ارائهی اردیبهشت را دیده‌ام و با خودم گفته‌ام بد نیست برای تنوع و کمی فاصله گرفتن از روزمرگی، سری به آن بزنم. این دومین جمعه‌ای است که خودم را به این جمع می‌رسانم؛ جمعی که هنوز خیلی از آدم‌هایش را نمی‌شناسم، اما کم‌کم دیگر غریبه به نظر نمی‌رسند. حدود بیست نفر دور هم نشسته‌ایم. بعضی‌ها کتاب را از کیفشان بیرون آورده‌اند، چند نفر ماگ یا تراول‌ماگشان را کنار دستشان گذاشته‌اند و بعضی هم دفترچه‌های کوچکی برای یادداشت همراهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید اکبری‌پور تاريخ: شنبه 31 مرداد 1405 ساعت: 0:00

همه ی اون روزایی؛ که بی تو، گذشت…●♪♫کنارِ تو، بودموُ…●♪♫غصه ی رفتنِ تو؛ یه روزی گرفت، تمامِ وجودموُ…●♪♫نمی دونم؛ کجـــایی…؟●♪♫چه تلخه؛ که من، یه خاطره بودم وُ بس…●♪♫نمی تونم از عشقِ تو دل بکنم؛ توو این همه خاطره…●♪♫نمی دونم به چشمِ کی زل بزنم؛ نگاتوُ یادم بره؟!●♪♫هنوزم عشق وُ خاطره هات●♪♫توو دلِ کسی که دوسِت داره، هست…●♪♫همه گوشموُ پُر می کنن؛ که دیگه گریه واسه تو، بسه…●♪♫دستایی که جـدا بودن؛ این همه سال…●♪♫محــاله؛ به هم برسه!●♪♫اونی که؛ همه چیزتوُ دادی براش●♪♫واسه یکی دیگه، دلواپسه!●♪♫همه می دونن؛ عمریه رفتی وُ من همون جوری، دوست دارمت!●♪♫نمیای وُ می میریموُ…●♪♫کاش خبرش؛ برسه یه روزی بهت…●♪♫دلِ دیوونه؛ راضی نمیشه…●♪♫تورو به یکی دیگه، بسپارمت…●♪♫می دونی…●♪♫دل بُریدن از این همه عشق؛ درست مثِ مرگمه!●♪♫خیابونای خلوتوُ پرسه زدن… بدونِ تو، حقمه!●♪♫رفتی وُ هر چی بینِ من و تو، گذشت●♪♫رسیده؛ به گوشِ همه…●♪♫نمی تونم؛ بدیتوُ به روت بیارم!●♪♫غرورتوُ بشکنم…●♪♫دلم می خواد صداتوُ یه بار دیگه؛ با دلهره بشنوم!●♪♫با تو تمومِ پاییزوُ زیرِ یه چتر، دوباره قدم بزنم…●♪♫همه گوشموُ پُر می کنن؛ که دیگه گریه واسه تو، بسه…●♪♫دستایی که جـدا بودن؛ این همه سال…●♪♫محــاله؛ به هم برسه!●♪♫اونی که؛ همه چیزتوُ دادی براش●♪♫واسه یکی دیگه، دلواپسه!●♪♫همه می دونن؛ عمریه رفتی وُ من همون جوری، دوست دارمت!●♪♫نمیای وُ می میریموُ…●♪♫کاش خبرش؛ برسه یه روزی بهت…●♪♫دلِ دیوونه؛ راضی نمیشه…●♪♫تورو به یکی دیگه، بسپارمت…●♪♫چند روز پیش فرستاده شده بود الان ولی بیشتر مناسبه که دیگه هیچ خبری نیست. تظاهر بود؟ کدوم رو باور کنم؟ الان رو یا چد فصل گذشته رو؟! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نوید اکبری‌پور تاريخ: پنجشنبه 28 تير 1403 ساعت: 15:24

صفحه بندی