ده سال پیش، اگر خودم را میدیدم
-
تاریخ: 1405/7/6 ساعت: 7:20
هفتهی گذشته، دقیقاً شنبه، برای یکی از عزیزانم اتفاقی افتاد. ناراحتی و گریهی چند نفر از عزیزانم را دیدم و خودم هم بههم ریختم. آنقدر گریه کردم که یک جایی دیگر واقعاً از کنترل خودم خارج شدم؛ یکدفعه به خودم آمدم و دیدم دارم جیغ میزنم و گریه میکنم.بعد از آن، یک هفتهی خیلی شلوغ ابتدا شد. تقریباً ه...
برش هایی از یک روز
-
تاریخ: 1405/7/6 ساعت: 7:20
یک. توی اتوبانم. خورشید داره غروب میکنه و از کنار یه برجک نگهبانی رد میشم. بالای برجک، یه سرباز نشسته؛ یه جورایی خموده و خسته.براش دست تکون میدم. یه جورایی انگار دارم با دستام انرژی مثبت رو، مثل گردهافشانی، با یه غربال از لابهلای خستگیهام رد میکنم و میفرستم سمتش.با دیدن دستم که توی هوا تکون ...
چراغها را من روشن میکنم
-
تاریخ: 1405/7/6 ساعت: 7:20
پنجشنبه بود.از آن پنجشنبههایی که قرار نبود سر کار باشیم، ولی جشنواره تیتر ۱۴ تصمیم گرفته بود فعلاً با تقویم کاری ما شوخی داشته باشه!صبح زود که وارد راهرو شدم، همهجا تاریک بود.کسی نبود.من بودم و یک راهروی خاموش و سکوتی که هنوز خوابش میاومد.دستم رفت سمت کلید و چراغها یکییکی روشن شدند. همین.کار بز...
شهریور چطور گذشت؟
-
تاریخ: 1405/7/6 ساعت: 7:20
جمعه صبح، بالاخره تونستم چمدانم را ببندم.از آن جمعهصبحهایی بود که هنوز ذهنت درگیر این است که آیا همه چیز را برداشتهای یا نه، اما وقت فکر کردن هم نداری. چند روز قبلش آنقدر درگیر کارهای تیتر ۱۴ شده بودم که چمدان بستن عملاً رسیده بود به آخرین اولویت. حالا دیگر وقت رفتن بود و من هم بالاخره لباسها و...
زنی که شادی را از دل آشوب میقاپد
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 0:00
Home Profile Design E-mail Daily زنی که شادی را از دل آشوب میقاپد در *L'arte della gioia* با مودستا طرفیم؛ زنی که اصلاً اهلِ سکوت و کنارکشیدن نیست. او بیپروا احساساتش را بروز میدهد، تمایلاتش را پنهان نمیکند و با نگاهی تیز و کنجکاو، پشت ظاهر آدمها را هم میبیند. انگار از همان کودکی یاد گرفته که ...
یک جفت جوراب آبی
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 0:00
1. خرداد کلاً ماهِ پرحادثهای هست؛ عادت دارم این رینگِ طلاییِ انگشتِ دومِ دستِ چپِ افراد را همیشه تو این ماه ببینم... بگذریم.2.صبح، یکی از همکارا، با شیشه کوچیکی که گویا قبلا خودم بهش داده بودم، وارد شد و گفت: حیفه اطاقه که اینطوری بی روح شدی، اصن من ازین به بعد هرچی شیشه پیدا کردم که شیک و قشنگ بود...
دختری که احساساتش را می پخت
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 0:00
در فصل اول سریال "مثل آب برای شکلات"، در دلِ مکزیکِ آشفته و سنت زده، دختری به نام "تیتا" عشق را پیدا میکند، اما اجازه زندگی با آن را ندارد. طبق رسم خانواده، او محکوم است تا خاتمه عمر در کنار مادرش بماند و هرگز ازدواج نکند. اما عشق، چیزی نیست که بتوان با قانون و سنت خاموشش کرد. وقتی "پدرو" برای نزد...
بتو معمور دادهاند این ملک
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 0:00
آدم ظالم به دنیا نمیآید؛ ظالم میشود! اما بعضیها مظلوم به دنیا میآیند، مظلوم زندگی میکنند و مظلوم میمیرند:ظلمت ظلم تیره دارد راه عدل باید جناح و قلب سپاهخانه ژالمان نه دیر که زودبه فضیحت خراب خواهد بوددود دل خانه سوز ظالم بسبدنش را همان مظالم بس>شعر از اوحدی مراغه ای> با نگاهی به فیلم خالکوب آ...
تو این عالم یهویی نداریم
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 0:00
"تو این عالم یهویی نداریم"، اگه یهو بی دلیل گفتی"یا حسین"، "یا صاحب الزمان"، "یاعلی"، بدون این بزرگواران زودتر تو رو یاد کردن و باعث شده اسمشون رو به زبون بیاری. این رو حاج آقایی که روز تاسوعا خونه شهید شهرستانی سخنرانی می کرد، گفت.... بعد دیدم جایی حجت الاسلام عالی هم جایی به این نکته اشاره کرده:"خ...
گاهی میتوانی نجنگی
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 0:00
هیچوقت فکر نمیکردم یک تست شخصیت آنلاین، آن هم تستی که با تردید روی لینکش کلیک کرده بودم، بتواند دو بار اشکم را دربیاورد.من اصولاً آدمی نیستم که روی لینکهای تبلیغاتی کلیک کند، آدمی که بخواهم تست شخصیت آنلاین بدهم و حتی بابتش پول پرداخت کنم؛ آن هم برای چیزی که به نظر میرسد با هوش مصنوعی ساخته و پرد...
دیدارِ اول
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 0:00
یک. اسمم را نوشته بودم که بروم. شاید حتی قرار بود مدیریت بخشی از کار را هم به عهده بگیرم، اما در لحظههای آخر، انگار سعادت آن دیدار از من گرفته شد. هیچوقت قبلاً نرفته بودم؛ در تمام سالهای دانشجویی میدیدم بقیه چندبار، چندبار میروند و سهم ما همیشه بینصیب ماندن و حسرت بود...دو. راستش این اواخر در ...
زنی که خودش رو پیدا کرد
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 0:00
بعضی وقتها آدمها از یه شهر فرار نمیکنن؛ از یه زندگی فرار میکنن. از نقشی که سالها براشون نوشته شده، از تصویری که بقیه ازشون ساختن، از جایی که دیگه نمیذاره خودشون باشن.مینی سریال ۴ قسمتی "Unorthodox" قصهی اِستیه؛ دختری که در دل یه جامعهی بسته، جایی که برای زن بیشتر از اینکه فرصت انتخاب وجود دا...
درآغوش نور؛ کتابی که بیشتر از مرگ، از عشق حرف میزند ❤️
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 0:00
چند روزی از وقتی "در آغوش نور" رو تموم کردم گذشته، اما هنوز بعضی از بخشهاش بیهوا میان توی ذهنم. برای همین دلم خواست دربارهش بنویسم؛ نه برای اینکه معرفیاش کنم یا بگم حتماً بخونیدش، بیشتر چون حس میکنم هنوز گفتوگوم با این کتاب تموم نشده. اگه بخوام تمام کتاب رو در یه جمله خلاصه کنم، میگم این کتاب...
گم شدیم در شهری که روزی در آن به دیگران آدرس میدادیم
-
تاریخ: 1405/5/31 ساعت: 0:00
ساعت شش عصرِ یکی از جمعههای مرداد است.چند روز قبل، استوری نشست کتابخوانی کتابارائهی اردیبهشت را دیدهام و با خودم گفتهام بد نیست برای تنوع و کمی فاصله گرفتن از روزمرگی، سری به آن بزنم. این دومین جمعهای است که خودم را به این جمع میرسانم؛ جمعی که هنوز خیلی از آدمهایش را نمیشناسم، اما کمکم دیگ...
کاش خبرش؛ برسه یه روزی بهت
-
تاریخ: 1403/4/28 ساعت: 15:24
همه ی اون روزایی؛ که بی تو، گذشت…●♪♫کنارِ تو، بودموُ…●♪♫غصه ی رفتنِ تو؛ یه روزی گرفت، تمامِ وجودموُ…●♪♫نمی دونم؛ کجـــایی…؟●♪♫چه تلخه؛ که من، یه خاطره بودم وُ بس…●♪♫نمی تونم از عشقِ تو دل بکنم؛ توو این همه خاطره…●♪♫نمی دونم به چشمِ کی زل بزنم؛ نگاتوُ یادم بره؟!●♪♫هنوزم عشق وُ خاطره هات●♪♫توو دلِ کسی...
تو سکوت کردی و این واسه باختن بس بود...
-
تاریخ: 1403/4/28 ساعت: 15:24
میخوام امروز برم که تموم کنم. منتظر تماس هستم که ساعت مشخص بشه. دو روزه انگار چشمام تار میبینه، خط های نوشته های توی کامپیوتر هم سیستم سر کار هم اینجا. سام اینجاست و داره با خوشحالی و جیغ بازی میکنه. امروز که از خواب بیدار شد کسی نبود اطرافش، بغلش کردم دستاش رو گرفت دور گردنم و محکم منو چسبید. دنبال...
زیرِ نورِ ماه به یادِ ماهِ بنی هاشم
-
تاریخ: 1403/4/28 ساعت: 15:24
شب تاسوعا هر گوشه از گلستان شهدا دسته های عزاداری دیده میشن. به نیت اومدم. به اصرار خانم دکتر همیشه مهربون، توسط اون ها رسونده شدم. وقتی توی پیاده رو توحید بودم گوشیم زنگ خورده شده و جایی بین گیجی و درستی، شنیدم که "منم میام". به خانم دکتر میگم چی شده، کلی خوشحال میشه و قبل از سوار شدن تاکید میکنه ح...
منو باز ببر اونجا بذار یادم بیاد پروازو*
-
تاریخ: 1403/4/13 ساعت: 9:57
ایمیل اومده که مقاله شما به دلیل وجود موارد مشابه، مورد پذیرش قرار نگرفته و در آخر هم اظهار امیدواری کرده در آینده، پذیرامون باشن! خب بی وجدانا دو سال قبل اینو نفهمیدین؟ لازم بود این چند وقت بارها درخواست ویرایش و اصلاح بدین؟ آخ گه دلم میخواد با همین دستام خفه تون کنم. شما که نمیدونین آدما امیدشون ب...
ورود به 30
-
تاریخ: 1403/3/25 ساعت: 20:27
خدایا چرا انقدر ۳۰ سالگی سخته:/ چرا هر بار میخوام بیخیال و شاد باشم کائنات طور دیگه ای بهم جواب میدن؟ فکر نمیکردم بتونم یه سری چیزایی رو بفهمم که نمیتونم هضمشون کنم! هنوز ۹ صبح نشده اما من ۲ بار به بدترین حالت ممکن به هم ریختم. چایی دوباره سرد شده و رغبتی به خوردنش نیست. شُکر#مربوط به حدود 2 هفته پی...
تاکسی زرد
-
تاریخ: 1403/3/25 ساعت: 20:27
بار دومی هست که تپ سی این راننده رو به مبدا معرفی میکنه. پول همراهم نیست و از همراه بانک هم نمیتونم استفاده کنم. زنگ میزنه و میگه خانم تا حدود 1 دقیقه دیگه من میرسم، آماده باشین بیاین بیرون. میام بیرون، آفتاب تند میخوره به صورتم. سریع سوار میشم و میگم اگه امکان داره من در مقصد از عابربانک پول میگیرم...